
متن مداحی
گفت: داغ و فراغ بر جگرم پا گذاشتند با مقتلی ز خاطره تنها گذاشتند در هیبت اسیر، سر تازیانه ها بر پلک های خسته ی من پا گذاشتند بستند بین سلسله دست مرا ولی دستان زجر را به زدن وا گذاشتند با مشتهای سخت به لبهای کوچکم حسرت برای گفتن بابا گذاشتند آخر نشد بپرسم از آن کعب نیزه ها چیزی به روی شانه ی من جا گذاشتند هر کس رسید موی مرا یادگار برد یاس تو را به معرض یغما گذاشتند منکه عزیزه بودم و در پرده ی عفاف در بین کوچه ها به تماشا گذاشتند زخم سنان و چوب به لبهای اطهرت جایی برای بوسه هم آیا گذاشتند
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.