
متن مداحی
در رَهِ مسجد و خانه به زمین خوردم من از همان لحظه شده ورد زبانم: چه کنم؟! آسمان بر وَرَقِ خاک همان لحظه نوشت: من زمینخوردهترین مردِ جهانم، چه کنم؟! زِرهام پُشت ندارد، به تو پُشتم گرم است **** دیده بَستی، پا سوی قبله کشیدی وایِ من تا نمردم چشمِ خود را باز کن زهرای من من به اَحزاب و اُحُد یکدَم نلرزیدم ولی تا تو افتادی ز پا، لرزید دست و پای من کاش جانم با نَفَس از سینه میآمد برون کاش میمردم، مدینه نیست دیگر جای من قُنفذِ بیدادگر جانِ مرا از من گرفت تو زمینخوردی و از هم شد جدا اَعضای من حیف باغِ آرزوهای مرا آتش زدند رفت از کَف، غُنچهی من لالهی حَمرای من **** اِی به دردم چشمِ بیمارت طبیب ماندهام مُضطَر، بخوان اَمَّن یُجیب رفتنت خانه خرابم میکند ماندنت چون شمع آبم میکند اِی کتابِ عشقِ من، بسته مشو! مثلِ مردم از علی خسته نشو! خانه را عاری ز خوشحالی مکن فاطمه پُشتِ مرا خالی مکن پَرشکسته! اینچنین پَرپَر مزن تازیانه بر دلِ حیدر نزن جانِ زهرا روزِ من را شب مکن چادرت را بر سرِ زینب مکن میروی اِی بَحرِ عِصَمت را عروس جای من لبهای محسن را ببوس از سخن افتادهای با من ولی چشم بگشا! من علی هستم علی! **** دَمِ آخر وصیّتی دارم اِی علیجان به خاطرت بسپار نیمهشبها حسینِ دلبندم با لبِ تشنه میشود بیدار بارِ سنگینِ این وصیّت را از سرِ شانههای من بردار قبلِ خوابیدنش، عزیزدلم ظرفِ آبی برای او بگذار کفنش را به زینبم دادم حرفهای نگفته را گفتم چند ساعت برای دخترِ خود فقط از رنجِ کربلا گفتم گفتمش: میوهی دلم زینب! کربلا باش یار و یاورِ او ظهرِ روزِ دهم به نیّتِ من بوسهای زن به زیرِ حَنجرِ او گریه کردم ز غربتش دیشب تا سحر سوختم برای حسین با همین دستِ بیرَمَق امروز پیرهن دوختم برای حسین **** سوختم، تا که این پیرهنو دوختم میکشم از تَهِ دل آه، اِیحسین! فی اَمانِ الله عاشورا، ساعتِ سه، قِصّه به سر میرسه میریزه تو قتلگاه، خونی که مقدّسه عاشورا ساعتِ سه، یعنی اوجِ حادثه زینب ناله میزنه، یکی به دادش برسه (آه، بُنَیَّ، بُنَیَّ، بُنَیَّ)۳ تنها، میمونی روزِ عاشورا کربلا و سنگ و آیینه، قتلگاه و قِصّهی سینه وای از روضه وداع، میسوزه خواهرِ تو وقتی بوسه میزنه، جای من حَنجرِتو پنجه میکشی به خاک، لبهای خشکتو دید یازهرا گفتی و شمر، محکمتر تیغو کشید (آه، بُنَیَّ، بُنَیَّ، بُنَیَّ)۳ خستم، ولی با تو هرکجا هستم میام از یه راهِ دور مادر، دیدمت کُنجِ تنور مادر زینب و یک دلِ خون، زینب و قَدِّ کمون مثلِ زهرا مادرش، خاکیه چادرِ اون غمهای اِسارتش، بالای تصوّره یک سیلی خوردم و اون، صدها سیلی میخوره وای از تیرِ حرمله، وای از گریهی رباب وای از خندهی یزید، وای از مجلسِ شراب **** غُصّهها را در دلِ صدچاک ریخت بر تنِ مَحبوبهی خود خاک ریخت
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.