
متن مداحی
گیسوی گره خورده ی من باز نمی شد دیگر سرم از دست پدر ناز نمی شد می خواستم آن نیمه شب از درد بمیرم این دست شکسته پر پرواز نمی شد گر وحشت آن شب به سراغم نمی آمد از هول قیامت سخن ابراز نمی شد انگار نه انگار که من طفل صغیرم گفتم نزن اما سخن احراز نمی شد آهسته ترین ناله لگد بود جوابش ور نه بدنم این همه جانباز نمی شد کاری به خدا زجر لعین با گلویم کرد بعد از خفگی راه نفس باز نمی شد من از ستم دشمن خود شکوه ندارم دارم گله از دوست که همراز نمی شد گر بود عمویم قد و بالای من امروز با چشم حقارت که بر انداز نمی شد با دیدن یک قدّ کمان سخت خمیدم بی فاطمه پیری من آغاز نمی شد این پیر سه ساله کند آباد فلک را بی نهضتم این قافله ممتاز نمی شد من کاخ عدو را به سرش خورد نمودم بی عمه مرا این همه اعجاز نمی شد کاری کنم امروز که فردا همه گویند بی نام تو اسلام سرافراز نمی شد من دختر دردانه ی سلطان بهشتم ورنه رخ من آینه ی راز نمی شد
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.