
متن مداحی
یادم مییاد بچگیام میرفتم همراه بابام دسته ی زنجیر زنیها، سینهزنی، پیرن سیام گریههای بچگونه، بغض شکسته تو صدام با پشت دستام اشکامو میکشیدم رو گونههام قصه میگفتن از حسین، روضه خونا، منبریا بابام میگفت حقیقت قصههای کرببلا قصه ی آب آوردنِ سقا و نهر علقمه کنار جسم بیسرِ حسین و اشک فاطمه قصه ی قاسم و صداش، داغ عمو با اون نگاش قصه ی جسم اکبر و زخم عمیق سرتاپاش اسم اباالفضل مییومد جون میگرفت حس غرور چشام می افتاد بیهوا به علمای جورواجور یادم مییاد وقتی یکی روضه ی لالائی میخوند مادری از خجالتش چادر رو بچش می کشید یادم مییاد یه روضه بود شبای سوم عزا راستی جواب نوحمون چی بود؟ بابا، بابا، بابا، بابا خوندمو دیدم که حسین یه دختر سه ساله داشت توی چشاش رو دست و پاش بنفشه داشت و لاله داشت دختری که شبا همش، رو دست باباش میخوابید به زیر سایه ی عموش چهره شو خورشید نمیدید انگاری دارم میبینم گرد یتیمی رو سرش خشت خرابه بالش و خاک خرابه بسترش نگاش به سمت آسمون، ستارهها رو میشمرد خسته میشد بلند میشد زخمای پارو میشمرد یکی، دوتا و هفتا زخم دستی رو پاهاش میکشید زخمای پا تموم میشد زخمای دستاشو میدید به ماه آسمون میگفت شمع شبستون منی یاد عمو بخیر که تو مثل عمو جون منی راستی تو از تو آسمون، ببین بابای من کجاست بهش بگو که دخترت ساکنِ تو خرابههاست بهش بگو دختری که شونه به موهاش میزدی جون به لبش رسیده و تو از سفر نیومدی عمه دیگه خسته شده، میخوام یه جای دور برم بگو بابام خودش بیاد، قرآن بگیره رو سرم بگو خزون رنگ گلِ سرخابی رو زرد میکنه از اون شبی که گم شدم، هنوز دلم درد میکنه من را ببخش اگرچه، لکنت زبان گرفتم آخر شکسته دستی دندان شیریام را
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.